| سفر به قرن پنج و شیش هجری!! |
| ساعت ٥:۳۳ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱ کلمات کلیدی: |
|
این ترانه، یکی از ترانه هایی بود که چن سال قبل وقتی اومد، عجیب باهاش حال کردم...هم با خودِ ترونه و هم بیشتر از اون با شعر دیوونه کننده اش.... بخصوص که وقتی این ترونه اومد هنوز خیلی جوون و سرحال بودم و این ترونه درست نگاهی رو که اون سالها نسبت به مقولاتی مثل "زندگی" و "عشق" داشتم؛ موبه مو بیان می کرد... یادمه اون روزا بخش روانپزشکی رو میگذروندم و سر و کارم همش با مریضای روانی و به اصطلاح با "جنون" بود و تکرار کلماتی مثل کلمۀ "مجنون" (که یه زمونی در دوران دانشجویی تخلص شعری خودمم بود و باش شعرای بند تنبونی میسرودم!!
عشق یه چیزی مثِ کشک و دوغه تموم زندگی پر از دوروغه
هیچکسی، هیچکسی رو دوس نداره دوسِت دارم!، عاشقتم!، شعاره
این روزا دخترا فراری می شن پسرا لیسانس، تو بیکاری می شن
دختره تازه اولِ بلوغه دلش مثِ یه ترمینال شلوغه!
هر کی براش بوق می زنه، هول می شه! تموم اعضای تنش شُل می شه
اول می گه: «سوار نشم، بد می شه!» بعد می گه: «محل ندم، رد می شه!!»
وایمی سته زل می زنه توی چشماش می گه چشاتو در می آرم از جاش!!!
خم می شه بند کفششو ببنده نگاش کنه، زیر زیرکی بخنده
.... خلاصه عاشق شدن؛ آسون شده دلبرکا، فَتّ و فراوون شده
عشقا شده اینترنتی!!؛ ایمیلی!!! "مجنون" نشسته چَت کنه با لیلی
چَت می کنن، هی می گن و می خندن یه ریز برای هم خالی می بندن!
..... با کسب رخصت از جنابِ مجری میریم به قرن پنج و شیش هجری
به روزگاری که پر از "جُنون" بود چشمای عاشقا دو کاسه خون بود
به روزگار قیسِ یک لا قبا اونی که اصلاً نمی خوابید شبا
فقط به فکر لیلی خودش بود دیوونه بازی تنها موردش بود!
باید بگم ترونه و بخصوص یه جاهایی از شعرش چنان میخکوب کننده و فوق العاده اس؛ که اصن نمیشه به همین راحتی ازش گذشت و فقط بهش گفت: یک شعر طنز!... بلکه باید گفت که این شعر مجموعه ای هست از تصویرهایی که شبیهشونو بارها دیدیم و تلفیق هنرمندانه اش با بعضی تصویرهای قدیمی که نظیرشونو ممکنه خیلی از آدما (یا لااقل اون آدمایی که یه ذرّه مث منن!) گهگاه توی ذهنشون مجسم کرده باشن....و حتی میتونم بگم این شعر حاوی بخشی از تاریخ اجتماعیِ ایران امروز و مقایسۀ اون با دورانهای گذشتۀ تاریخ همین سرزمین هست... دورانی که عشق ها واقعن "عشق" بودن... و بوی جنون میدادن....!! بخاطر همین چیزام بود که از همون روز اولی که این ترونه رو برای اولین بار شنیدم؛ خیییییلی دوس داشتم که شاعرشو بشناسم...البته خب اون موقعها نه اینترنت باز حرفه ای بودم و نه إنقدرررررر بیکار، که بگردم و با یه سرچ نیم ثانیه ای شاعر و ترونه سرا رو پیدا کنم ...اینه که تنها راه برای یافتن یک ترونه سرا؛ پرسیدن از یکی دو تا دوستی بود که اونام اهل شعر و ترونه بودن و دلاشون مث من قیلی ویلی میرفت واس شنوفتن شعرای خوشگل؛ و شناسایی سراینده اش.... البته اونام نمیدونستن شاعر کیه و قرار شد بپرسن و بعدش بهم بگن... مدتی بعدش هم معلوم شد که اصن دعوا در گرفته سر شعر و هرکی از یه جا پیدا شده و گفته این شعر مال منه....انگار "نیما" هم خیال همه رو راحت کرده و گفته من به پول اون زمان یک میلیون تومن در "دوبی" پرداختم به آقایی که ادعا میکرده شاعر این شعره و ترانه شو ازش گرفتم و خوندم و.... خلاصه این که آخرش هم معلومم نشد که ترونه سرای این شعر باحالِ طنز، کی هستش... از این ماجرا سالها و سالها گذشت تا اینکه امروز بدلیلی این ترونه رو به یاد آوردم و به لطف اینترنت؛ نه فقط شعر اصلی رو پیدا کردم؛ بلکه پس از یه ذرّه جستجو و رد شدن از سایتای یکی دو نفر از همون مدعیایی که شعرو به دروغ به خودشون نسبت دادن؛ آخرش رسیدم به اون شاعر و و ترونه سرایی که با توجه به شعرای دیگه اش و قرائن دیگه مطمئن شدم که خودشه و همونیه که اون وقتا دنبال شناختنش و خوندن بقیۀ شعراش بودم...... و اینجوریا بود که بالاخره اون شاعری رو که خیلی دلم میخواست بدونم کیه پس از سالها شناختم.... از همون اولش هم حدس میزدم که شاعر باید از همنسلای خودم باشه که تا این حدّ دلمشغولیهاش و تصویرهای ذهنی که موقع سرودن این شعر داشته با من و ما مشترکه....با این که دل و دماغ کامنت گذاشتن توی وبلاگش و حرف زدن باهاش نبود؛ فک کردم که بیام و این مطلبو دربارۀ شعرش بنویسم....چون با این که فک میکنم اغلبِ شاه بیتاش هموناست که نیما برداشته و خونده؛ امّا اصل شعرش هم؛ واقعن یه چیز فوق العاده هستش.... متن کامل شعر آقای سعید نوری؛ به نقل از وبلاگشون این هستش:
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه تموم زندگی پر از دوروغه
هیچکسی، هیچکسی رو دوس نداره دوسِت دارم، عاشقتم، شعاره
این روزا دخترا فراری می شن بنز نشد، سوار گاری می شن
دختره تازه اول بولوغه دلش شبیه ترمینال شلوغه
هر کی براش بوق می زنه، هول می شه تمام اعضای تنش شل می شه
اول می گه محل ندم، رد می شه بعد می گه محل ندم، بد می شه
وامی سته زل می زنه توی چشماش می گه چشاتو در می آرم از جاش
خم می شه بند کفششو ببنده زیر زیرکی نگاش کنه، بخنده
ور می ره و ور می ره و ور می ره حوصلهٔ نَرّه خره سر می ره
حوصلهٔ شمام داره سر می آد ولش کنم، بابام داره در می آد
خلاصه عاشق شدن آسون شده دلبرکا فت و فراوون شده
عشق شده اینترنتی و ایمیلی مجنون نشسته چت کنه با لیلی
چَت می کنن، چِت می کنن می خندن یه ریز برای همدیگه می بندن
لیلی می گه ننه ام اهل ونیزه "سوفیا لورن" تو خونَمون کنیزه
بابام بچهٔ ناف پرتغاله کاری به کارم نداره، باحاله
جناب مجنون که خدو به ذاتش هنوز نکرده کف ترشحاتش
جواب می ده بابام مال لندنه حرف بسه، حرف مال بعدنه
تا اینجاشو داشته باشین، پرانتز باز می کنم می رم پی مجوز
اگه ممیز اینجا شو پسندید منم می آم می خونم و می خندید
یه کم بیاین این ور خط قرمز این ور با ما کار نداره ممیز
یه خورده دست و پامونو جمع کنیم روده درازیامونو کم کنیم
با کسب رخصت از جناب مجری بریم به قرن پنج و شیش هجری
به روزگاری که پر از جنونه چشای عاشقا دو دّبه خونه
به روزگار "قیس" یک لا قبا همون که اصلاً نمی خوابید شبا
همون که پیغمبر عاشقا بود تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود
بچه مزلّف و زپرتی نبود اهل ادا اصول و قرتی نبود
نه اهل کافه و عرق سگی بود نه اهل شلوار مدل بگی بود
زن که می دید چشاشو درویش می کرد شیطونو از دور خودش کیش می کرد
فقط تو فکر لیلی خودش بود دیوونه بازی تنها موردش بود
نه دستخط ساده ای، نه عکسی نه تلفنی، نه نامه ای، نه فکسی
باد صبا که رد می شد، خُل می شد دوباره دیوونه و مُنگُل می شد
آ لیلی لیلی لیلی لیلی می گفت آ لیلی لیلی لیلی، خیلی می گفت
از اون طرف لیلی صداشو می شنید صدای ضجّه ی خداشو می شنید
می گن که صبح زود توی مطبخ نذر سلامتی قیس اخمخ
یه آش نذری پخت با دو دستش کاسه ی مجنون رو زدش شیکستش
عشق نگفتم آش کشک و دوغه نگفتم عاشقی همه اش دوروغه
هیچکسی هیچکسی رو دوست نداره دوست دارم، عاشقتم، شعاره
بسه دیگه بریم پی کارمون خدا خودش باشه نگهدارمون
عاشق هر کسی فقط خداشه فقط خدا عاشق بنده هاشه
پ.ن1: امروز پس از گذشت سه چهار روز پُرماجرا؛ یه ذرّه باز زندگیم آروم شد و تصمیم داشتم بشینم و فقط به کارای تاریخی که دلم پر میکشه براشون؛ رسیدگی کنم... بر حسب اتفاق، همون اولش کارم یه جا رسید به: «قرن پنج و شیش هجری!!»...؛ و از اونجا ذهنم پر کشید و رفت به اون دور دورا.... و از اون لایه های زیر زیری ذهن؛ یهویی این ترونه رو درآورد و مجبورم کرد که بگردم پیداش کنم و بشینم و یکی دو بار گوشش بدم و همراه گوشیدن آهنگه البته به کارای خودم برسم... امّا همون اولش یکی از دخملا که اتفاقی شنید دارم اینو میگوشم بهم گفت: «این ترونه چن وقت قبل توی سالی تاک بعنوان یکی از بدترین ترونه ها شناخته شده!!...» وقتی پرسیدم: «آخه چرا؟!!..» اینو که شنیدم با خودم فک کردم که: وای که چقدرررررر این مردم ما کج سلیقه ان!!... یا نه!؛ بهتره بگم: چقدررررررر سلیقۀ من از مردم این روزگار دور شده!!!... ترونه ای که بیشتر به خاطر شعرش این همه به دل من میشینه؛ اتفاقاً بازم به خاطر همون شعرش از نظر اکثریتِ مردم؛ بدترین ترونه شناخته شده!!... واقعاً که!!....به هر حال بخاطر همین ماجراهام که بود؛ فک کردم دو سه ساعتی بی خیال هر کاری بشم و بشینم بر خلاف نظر اون مردم؛ این چن جُمله رو برای تشکر از خلق کننده های این ترانه و بخصوص برای شاعر با ذوقش بنویسم...و از شما که هنوزم منو میخونین بخام که حتماً این ترونه رو بگوشین و شعر کاملشو هم با دقّت بخونین... البت اگ دلتون خاست... فداتون... ق ل ن د ر |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : در به در همیشگی؛ کولی صد ساله منم ؛ خاک تمام جاده هاست ؛ جامه ی کهنه ی تنم ؛ هزار راه رفته ام ؛ هزار زخم خورده ام ؛ تا تو مرا زنده کنی ؛ هزار بار مرده ام! ؛ شب از سرم گذشته بود ؛ در شب من شعله زدی ؛ برای تطهیر تنم ؛ صاعقه وار آمده ای ؛ ؛ قلندرم ؛ قلندرم ؛ گمشده ی در به درم ؛ فروتر از خاک زمین ؛ از آسمان فراترم ... قلندرانه سوختم ؛ لب از گلایه دوختم ؛ برهنگی خریدم و خرقه ی تن فروختم ؛ هوا شدی ؛ نفس شدم ؛ تیشه زدی ؛ ریشه شدم ؛ آب شدی ؛ عطش شدم ؛ سنگ زدی ؛ شیشه شدم ؛ قلندرم ؛ قلندرم ؛ گمشده ی در به درم ؛ فروتر از خاک زمین ؛ از آسمان فراترم !... تهی ز قهر و کین شدم ؛ برهنه چون زمین شدم ؛ مرا تو خواستی اینچنین ؛ ببین که اینچنین شدم ؛ سپرده ام تن به زمین ؛ خون به رگ زمان شدم ؛ سایه صفت در پی تو راهی لامکان شدم ؛ تیر شدم تا که شوم سایه ی تو وقت سفر ؛ مرا به خویشتن بخوان ؛ به "باغ آئینه" ببر!...قلندرم ؛ قلندرم ؛ گمشده ی دربه درم ؛ فروتر از خاک زمین ؛ از آسمان فراترم ؛ قلندرم ؛ قلندرم!؟.... پروفایل مدیر : قلندر |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |
) و یا کلمۀ "جنون" توی این ترونه؛ اونو بدجوری برام شخصی می کرد... بخصوص که وسطای ترونه یه گریزِ خیلی محشرم می زد به "قرن پنج و شیش هجری!" .. به "روزگاری که پُر از جنون بود!"
.... یعنی یهو از دوران زندگی امروز و اتفاقایی که هر روز و هر ساعت توی زندگیامون میدیدیم (و البته هنوزم میبینیم)؛ یهویی و یه دفعه پرتابم می کرد به دورۀ زندگانی "قیس بن علی عامری" یا همون جنابِ "مجنون" و عشق جنون آمیزش نسبت به سرکار خانم "لیلی"!!....منم که هم جنون آسا، عشق تاریخ بودم و در عینِ حال همیشۀ خدا؛ دلم غش و ضعف میرفته واس شنیدنِ یه تیکه شعر عاشقونه، بخصوص شعرایی که از عشقای قدیمی مث "عشق مجنون" میگن و عشقهای باشکوه و افسانه ای اون دوران رو با عشقای آبکی و پوچ و توخالی دوران ما مقایسه میکنن، ... و اینجوریا بود که این ترانه خیلی از دوس داشتنیای منو یکجا در خودش داشت و اینه که همیشه و بخصوص موقع برگشت از سر کار، توی راه مکرر در مکرر اینو میشنیدم و سعی میکردم انرژی بی نهایت منفی رو که مریضا، بخصوص مریضای روانی بهم میدادن؛ با تجسّم صحنه های طنز و جدّی این ترونه در خودم نابود کنم.... و باید بگم که این ترانه، و بخصوص شعرش، حقیقتاً گاهی حالمو جا می آورد:
جوابید که : «مردم به خاطر افتضاح بودن شعرش!؛ رأی دادن که ترونۀ بدیه و بدترین شد دیگه!!...»


