|
فک کنم قبلن یکی دو بار اینجا نوشته بودم که: اون قدیما، در دوران دبیرستان و حتی تا چند سال اول دانشجویی، هوای شاعری زده بود به سرم و گاهی واسۀ دل خودم و البته گاهی برای دوستان خیلی نزدیک، شعرهای بندتنبونی می گفتم و توی اون شعرها، "مجنون"، تخلص می کردم... ویژگی شعر گفتنم هم این بود که نه فقط در زمینۀ شعر کلاسیک و کهن، بلکه در زمینۀ شعر سپید و شعر نو هم طبع آزمایی!! می کردم و حتی توی اشعار سپیدم هم به طرز اغراق آمیزی (نه یک بار، نه دو بار، بلکه گاهی تا ده بار!)، تخلص شعریم یعنی همون "مجنون" رو به کار می بردم تا یه وقت خدای نکرده هیچکدوم از مخاطبین! نباشن که متوجه همچین تخلص ناب و شورانگیزی نشن
این ویژگی اشعار منو خیلی از دوستان من هم متوجه شده بودن و اینه که گاهی هر شعری که می خوندم (معمولاً از حفظ)، و توش کلمۀ "مجنون" دو سه بار به کار رفته بود، همه فک می کردن شعر، شعر خودم هست...
یادم نمیره که یک بار که با یکی از دوستام رفته بودیم خونۀ یکی از این تیمسارهای کله گندۀ زمانِ شاه، که هم خودش و هم زنش، اهل شعر و ادبیات و تاریخ بودن و توی یک خونه باغ بزرگ، سمتِ شمال تهران (گمونم لویزان) زندگی می کردن و گاهی محافل ادبی خصوصی توی خونه شون راه مینداختن... البته اون روز و توی اون لحظه خاص، فقط من و دوستم و همسر تیمسار که بانوی بسیار مبادی آدابی بود، اونجا بودیم و نمی دونم حرف چی شد که من به مناسبت، شروع به خوندن این شعر که از شاهکارهای کم نظیر زنده یاد مهدی سهیلی هستش و من از مدتها قبل، از برش کرده بودم، کردم:
خوشا عاشق شدن، اما جدایی
خوشا عشق و نوای بینوایی
خوشا در سوز عشقی سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
اگر میداد لیلی کام مجنون
کجا افسانه میشد نام مجنون؟!
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق
یکی اندر میان "مجنون" شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بینواییست
دوام عاشقی ها در جداییست
با اینکه این شعر بی نهایت معروف هست و تصوّر من این بود که هرکسی و به خصوص دوست خودم و خانم تیمسار، مطمئنن میدونن که این شعر، از مشهورترین اشعار مهدی سهیلی هستش و بارها اونو شنیدن؛ امّا در کمال تعجب و درست به همون دلیلی که اول گفتم (تکرار شدن تخلص من یعنی کلمۀ "مجنون" در این شعر)، هر دو فکر کردن که این شعر از سروده های خودِ من هستش و به به و چه چهشون رفت به هوا که: «وای! فلونی عجب شعر محشری سرودی!!... فوق العاده است، بی نظیره و فلان و بهمان...»
و عجیب این که من هم در عالم بچگی و ندانم کاری از تعریف ها و تمجیدها خوشم اومد و اونا رو به ریش گرفتم و به روی مبارک نیاوردم و هیچ بروز ندادم که این شعر، اصلاً و ابداً از من نیست... بخصوص که خانم تیمسار هم فوری پا شد و زنگ زد به شوهرش که: «تیمسار! کجایی؟؟ بیا ببین که فلونی چه شعر نابی سروده!!....»البته ادامۀ ماجرا و ماجرای این که آخرش چطوری لو رفتم، یا بهتره بگم خودمو لو دادم، خودش یه قصۀ جداگانه است، امّا این یکی از اولین و آخرین دفعاتی بود که ناخواسته، شعر مردم رو دچار "سرقت ادبی" کردم!!.... سرقتی که تا عمر دارم هرگز از یادش نخواهم برد و به خاطر جزئیات جالبش یکی از خاطرات شیرین من هست.... اما امروز که بدلیلی اصل شعر یادم اومد، خاطرۀ همراهش هم فوری از ذهنم عبور کرد و چون اینترنت بودم فک کردم که فوری بیام اینجا بنویسمش تا یادم نرفته....
پ.ن: زنده یاد مهدی سهیلی یک خواهرزاده داشت که همکلاسی دانشگاه ما بود و چند ماه دوره های جراحی عمومی و زنان رو با هم توی بیمارستان فیروزگر گذروندیم و اونجا هر شب توی پاویون وقتمون به حرف زدن از دایی مهدی اون پسر، و خوندن اشعار نابش می گذشت....مهدی سهیلی یک شعر فوق العاده هم درباره ظهیرالدوله داره که اگه اشتباه نکنم اولین بار از طریق همین شعر با خصوصیات این گورستان آشنا شدم...
|
|