| وفای دوستی که با هم "سیب" دزددیدیم!... |
| ساعت ٤:٥٤ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ |
|
تو به من خندیدی، و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیدم
باغبان از پی ِمن تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من ، آرام آرام
خش خش ِ گام تو، تکرار کنان، می دهد آزارم
... پ .ن : این پُست ساعت پنج صبحی و این شعر، که مال "حمید مصدّق" ، شاعر معروف معاصره ، تقدیم به اون دوستی که به "قلندر" گفت : بیا با هم بریم سیب بدزدیم!؟.... سیب سرخ حوّا منظورش بود!؟... قلندر بینوای ساده دل ، قبول کرد!... با هم رفتن داخل ِ باغ سیب ، برای چیدن (دزدیدن!) سیب!.... قلندر سیب رو چید و داد دست دوستش....بعدش یه دفعه باغبون سر رسید..... اون دوست نیگا کرد به قلندر و خندید و سیب گاز زده رو انداخت زمین و آروم آروم در رفت!.... و قلندر موند و ، سیب ِ سرخ (مدرک جرم!؟) و باغبون که با خشم چوبشو برده بود بالا !!....
کلمات کلیدی:
|
|
| من می گویم که آب انگور خوش است! |
| ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ |
|
چند روز قبل به خاطر درگیری ذهنیم با "نادر نادرپور" و شعرهاش ، باهاتون از این خدابیامرز (که البته خدا ، رنگ ِ خدابیامرزی توی شعرهاش نداشت!؟) حرف زدم و دو نمونه از شعرهاشو واستون نوشتم... شعرهایی که اونها رو از کتاب "با کاروان شعر و موسیقی" که مجموعه شعرهای خونده شده در برنامه ای به همین اسم است ، گرفته بودم.... امّا راستش درگیری ذهن من با "نادرپور" و شعرهاش هنوز تموم نشده که نشده!... یعنی باز این دوسه روزه همش شعرهای مختلف نادرپور از ذهنم رد میشه... البته بدلالیل مختلف.... نمونه اش شعر زیره که اسمش "انگور"ه.... و من اونو از کتابی به همین اسم واستون یافتم و مینویسم : چه می گوئید؟ شما هم ای خریداران شعر من! تهران ــ 21 اردیبهشت 1335 نادر نادرپور پی نوشت : متاسفم که پست قبلیم باعث ناراحتی چند تا از دوستام شد!!.... این چند روز ، خیلیها با دادن پیغام و پسغام بوسیله ی کامنت و ایمیل و اس و زنگ و... ، نشون دادن که از این پست خوششون نیومده... خیلیهام با کامنت نذاشتن شاکی بودنشون از دست منو نشون دادن .... اما خوب چکنم که من همونقدر که از سانسور بدم میاد که از خودسانسوری.... هرچند مث اینکه آدم ناگزیزه به خود سانسوری توی این مملکت!؟.... به هرحال خواهش می کنم منو ببخشین و شما هم برای فراموش کردن موضوع مث من به "انگور" فکر کنید.... یا حتی به : "شراب انگوری"!.... عنوان این مطلب رو هم همونطور که خیلیهاتون میدونین از این شعر "خیّام" گرفتم .... کسی که یک "اپیکوریست" ِ ایرانی بود : گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که " آب انگور " خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کآواز دُهُل شنیدن از دور خوش است!...
کلمات کلیدی:
|
|
| قلندر و یک "شهرآشوب" بلوچ!... |
| ساعت ٩:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ |
|
حدود پنج روز قبل ، در مرز "میرجاوه" درست روی نقطۀ صفر ِ مرزی ، جایی که پادگان ِ مرزی پاکستانی ها بوضوح دیده می شد ، برای "قلندر" یه اتفاق عجیب افتاد!....
قلندر با چند تا از دوستاش رفته بودن اونجا و بین راه ، ماشینشون که یک ون بود ، خراب شد و مجبور شدن وایسن گوشۀ جاده ، کنار بیابون....
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : در به در همیشگی؛ کولی صد ساله منم ؛ خاک تمام جاده هاست ؛ جامه ی کهنه ی تنم ؛ هزار راه رفته ام ؛ هزار زخم خورده ام ؛ تا تو مرا زنده کنی ؛ هزار بار مرده ام! ؛ شب از سرم گذشته بود ؛ در شب من شعله زدی ؛ برای تطهیر تنم ؛ صاعقه وار آمده ای ؛ ؛ قلندرم ؛ قلندرم ؛ گمشده ی در به درم ؛ فروتر از خاک زمین ؛ از آسمان فراترم ... قلندرانه سوختم ؛ لب از گلایه دوختم ؛ برهنگی خریدم و خرقه ی تن فروختم ؛ هوا شدی ؛ نفس شدم ؛ تیشه زدی ؛ ریشه شدم ؛ آب شدی ؛ عطش شدم ؛ سنگ زدی ؛ شیشه شدم ؛ قلندرم ؛ قلندرم ؛ گمشده ی در به درم ؛ فروتر از خاک زمین ؛ از آسمان فراترم !... تهی ز قهر و کین شدم ؛ برهنه چون زمین شدم ؛ مرا تو خواستی اینچنین ؛ ببین که اینچنین شدم ؛ سپرده ام تن به زمین ؛ خون به رگ زمان شدم ؛ سایه صفت در پی تو راهی لامکان شدم ؛ تیر شدم تا که شوم سایه ی تو وقت سفر ؛ مرا به خویشتن بخوان ؛ به "باغ آئینه" ببر!...قلندرم ؛ قلندرم ؛ گمشده ی دربه درم ؛ فروتر از خاک زمین ؛ از آسمان فراترم ؛ قلندرم ؛ قلندرم!؟.... پروفایل مدیر : قلندر |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |




