قلندرانه

آن خطاط قلندر بودی و سه گونه خط بنوشتی....

وفای دوستی که با هم "سیب" دزددیدیم!...
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  
تو به من خندیدی، و نمی دانستی


من به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیدم


باغبان از پی ِمن تند دوید


سیب را دست تو دید


غضب آلود به من کرد نگاه


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی و هنوز،


سالهاست که در گوش من ، آرام آرام


خش خش  ِ گام تو، تکرار کنان، می دهد آزارم

...


پ .ن : این  پُست  ساعت پنج   صبحی  و  این  شعر،  که  مال  "حمید  مصدّق" ، شاعر  معروف   معاصره   ،  تقدیم  به اون  دوستی  که  به  "قلندر"  گفت :  بیا  با هم  بریم  سیب  بدزدیم!؟.... سیب  سرخ  حوّا   منظورش  بود!؟...

قلندر  بینوای  ساده  دل ، قبول  کرد!... با هم  رفتن  داخل ِ باغ سیب ، برای چیدن (دزدیدن!) سیب!.... قلندر  سیب  رو  چید  و  داد   دست  دوستش....بعدش  یه  دفعه  باغبون  سر  رسید..... اون  دوست  نیگا   کرد  به  قلندر  و خندید  و سیب  گاز زده  رو  انداخت  زمین  و  آروم آروم   در  رفت!.... و  قلندر  موند  و ، سیب  ِ سرخ (مدرک  جرم!؟) و  باغبون  که  با   خشم  چوبشو  برده   بود  بالا !!....

        سیب سرخ... شاید سیب سرخ حوا


کلمات کلیدی:
من می گویم که آب انگور خوش است!
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦  

چند  روز قبل  به خاطر درگیری ذهنیم  با "نادر نادرپور"  و شعرهاش ، باهاتون از  این خدابیامرز  (که البته خدا ، رنگ ِ خدابیامرزی  توی شعرهاش نداشت!؟) حرف زدم  و دو نمونه از شعرهاشو  واستون  نوشتم... شعرهایی که  اونها  رو  از کتاب "با  کاروان  شعر و موسیقی"  که مجموعه شعرهای  خونده  شده  در برنامه ای به همین اسم است ، گرفته بودم....


امّا  راستش  درگیری ذهن من با  "نادرپور"  و شعرهاش هنوز  تموم نشده که نشده!... یعنی  باز  این  دوسه  روزه  همش  شعرهای مختلف  نادرپور   از  ذهنم  رد  میشه... البته  بدلالیل  مختلف....


نمونه اش  شعر زیره  که اسمش "انگور"ه.... و من اونو از کتابی به همین اسم واستون  یافتم  و مینویسم :


چه می گوئید؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه شیرین
انگور است؟
کجا شهد است؟ این اشک است
اشک باغبان پیر رنجور است
که شبها راه پیموده
همه شب تا سحر بیدار بوده
تاکها را آب داده
پشت را چون چفته های مو دوتا کرده
دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده.
چه می گوئید؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه شیرین
انگور است؟
کجا شهد است؟ این خون است
خون باغبان پیر رنجور است
چنین آسان مگیریدش!
چنین آسان منوشیدش!

شما هم ای خریداران شعر من!
اگر در دانه های نازک لفظم
و یا در خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است؟ این اشک است، این خون است
شرابش از کجا خواندید؟ این مستی نه آن
مستی است:
شما از خون من مستید
از خونی که می نوشید
از خون دلم مستید!
مرا هر لفظ فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است
دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه لفظ است؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه
شعر است؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه لبها را و
بر هر خوشه دندان را!
مرا این کاسه خون است ...
مرا این ساغر اشک است ...
چنین آسان مگیریدش!
چنین آسان منوشیدش!

تهران ــ 21 اردیبهشت 1335

نادر  نادرپور


پی نوشت : متاسفم  که  پست قبلیم  باعث ناراحتی چند تا از دوستام شد!!.... این چند روز  ، خیلیها  با  دادن   پیغام و پسغام  بوسیله ی  کامنت و ایمیل  و  اس و زنگ و... ، نشون دادن  که  از  این پست خوششون نیومده... خیلیهام  با  کامنت نذاشتن  شاکی  بودنشون  از دست  منو  نشون دادن .... اما  خوب چکنم که من همونقدر  که از سانسور  بدم  میاد  که از خودسانسوری.... هرچند  مث اینکه  آدم  ناگزیزه  به  خود سانسوری  توی  این  مملکت!؟.... به  هرحال  خواهش می کنم  منو  ببخشین  و شما  هم  برای  فراموش  کردن  موضوع  مث  من به  "انگور"  فکر  کنید.... یا  حتی  به  : "شراب  انگوری"!....


عنوان  این  مطلب  رو هم  همونطور  که خیلیهاتون  میدونین  از این  شعر "خیّام"  گرفتم .... کسی  که  یک  "اپیکوریست"  ِ  ایرانی  بود :

گویند  کسان  بهشت   با  حور  خوش است

من  می گویم  که " آب انگور "  خوش  است

این  نقد  بگیر  و دست از آن  نسیه   بدار

کآواز  دُهُل  شنیدن   از دور     خوش است!...


کلمات کلیدی:
قلندر و یک "شهرآشوب" بلوچ!...
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

    حدود  پنج  روز  قبل ، در  مرز "میرجاوه" درست روی نقطۀ  صفر ِ مرزی ، جایی که  پادگان ِ مرزی  پاکستانی ها  بوضوح  دیده  می شد ، برای "قلندر" یه اتفاق عجیب افتاد!....

همون جایی که  قلندر رفت و اون اتفاق افتاد براش

قلندر  با  چند تا از دوستاش رفته بودن اونجا و بین راه ، ماشینشون که یک ون بود ، خراب شد و مجبور شدن وایسن گوشۀ جاده ، کنار بیابون....

ناگهان "قلندر" ، در نقطه ای تقریبا ً دور از جادّه و  وسط ِ بیابون خشک و بی آب و علف ، جائیکه  هیچکس فکر نمی کرد که  هیچ  طنابنده ای درش  پیدا  بشه ، چشمش خورد به یه دختر بلوچ با لباسهای پاره و مندرس بلوچی!! ، که  یک پسربچۀ  حدودا ً پنج  ساله  و دو تا بُز لاغر و نحیف و بد شکل همراهش بود....

"قلندر" از یکی از همراهانش که البته خودش اهل "بیرجند" بود ، امّا سالهای مدید در "زاهدان"  زندگی کرده بود  و با  اون منطقه  بیشتر از "قلندر"  آشنا بود ، با تعجّب پرسید : «وای!... این دختره  اینجا  چیکار میکنه؟!...»

دوست ِ قلندر ، بهش جواب داد : «این جزو  معدود  مردم فقیر و بدبخت ِ همین حوالیست که بزهاشو واسه  چریدن  به اینجا آورده!... چون معمولا  کُلّ  دار و ندار ِ بسیاری از خانوارهای این حوالی همین بزهاست و این مردم  زندگیشونو  بوسیلۀ  شیر مختصری که  همین بزها  میدهند ، می گذرونند!... البته  هر خانواده معمولا  بیشتر از یک  یا دو بُز نداره  و این دخترک بیچاره  که میبینی ، الان  تمامی  سرمایۀ  خانوادشون رو  برداشته  و آورده  توی این بیابون ِ بی آب و علف تا  مثلا ً اونا  را بچرونه!؟...»

"قلندر" با شنیدن این حرف ، قلبش شکست و انگار غم دنیا  رو دوباره ریختن  سر دلش!... چون خیلی صحنۀ  فجیع و دردناکی  بود و در کلّ بیابان ِ برهوت اونجا ، حتّی یک بوتۀ  خار هم به زور پیدا می شد که اون بزهای فلک زده  بخورن و  به خونوادۀ اون دختر بدبخت ، شیر بدن و چرخ ِ کوچیک ِ زندگی اونها  رو بگردونن ....

کاملا ً واضح و قابل پیش بینی بود  که زندگی اون دخترک ، که کم کم داشت به جادّه  و جایی که قلندر و دوستاش وایستاده بودن ، نزدیک میشد ، چقدر حقیر و کوچک و ناچیزه... و اون دخترک و پسربچّۀ همراهش و خونوادۀ بدبختش ، توی اون  نقطۀ دورافتاده  با چه وضع ِ مصیبت باری زندگی میکنن...

همونطور  که  دخترک  با  بزهاشو و اون پسرکوچولوی بلوچ (شاید  به سودای  گرفتن  کمکی هرچند ناچیز) به طرف "قلندر" و ماشینشو و دوستاش میومد ،  ناگهان قلندر متوجّه شد  که اون  دخترک بیچاره  حتّی کفش  هم به  پا نداره  و توی  اون بیابون  وحشتناک و میون اون همه خس و خاشاک و سنگریزه های داغ و نوک تیز و میون اون همه "خار مغیلان" داره  با  پای برهنه  راه میره!؟...

درست  در همین لحظات و با دیدن ِ صحنه های فوق الذکر و با  فکر کردن به سرنوشت ِ اون دخترک بیچاره  و خانواده اش بود که  ناگهان ، احساسات ِ "فردین گری"  و "فردین بازی" ِ قلندر ِ شما ، به شدّت  زد  بالا!؟.... طوریکه  "قلندر"  همونجا و همون لحظه  تصمیم گرفت  که هر طوری که هست به اون دختر ِ بیچاره  یه کمکی بکنه و یه جوری اون دختر ِ معصوم و بی گناه رو خوشحالش بکنه!!....

به همین خاطر، گرچه  در همین لحظات  رانندۀ  ماشین ِ قلندر ، خبر داد که ماشینشون  درست شده  و میتونن  راه بیفتن ، امّا  قلندر به راننده  و دیگر همراهانش  گفت : «نه!... فعلا ً دست نگه دارین و صبر کنین!... من یه کار ِ واجبی با  این دخترک ِ چوپان  و برادر کوچولوش دارم!... بذارین اوّل کارمو انجام  بدم  ، بعدش راه  بیفتیم....»

حالا  دیگه دخترک  خیلی به  "قلندر" و دوستاش نزدیک  شده بود ، جوریکه میشد به راحتی قیافه و چهرۀ  اونو دید و از وضع ِ بسیار پاره و کثیف و مندرس لباسهای خودش و برادر کوچولوش ، و  همینطور  از وضع ِ رقّت بار ِ بزهایی که  تنها  دارائی ِ اونها  و خانواده شون  محسوب میشدن ، بهتر و بیشتر آگاه شد!...

دخترک بسیار لاغراندام  و  حدودا ً  بیست و پنج ساله بود و اتّفاقا ًعلیرغم  چهرۀ  سیاه  و آفتاب سوخته ای  که  داشت ، از مختصر زیبائی ِ ظاهری هم  بی بهره نبود! (به چشم ِ خواهری البتّه!؟)... طوریکه  شاید اگر همین دختر ِ بیچاره و بینوا ،  به جای اون بیابون ِ برهوت ، مثلا ً در تهران  یا اصفهان یا  حتّی شیراز و کرمان یا... زندگی  می کرد ، میتونست  در اونجاها   واسه  خودش ، یک عالمه  خاطرخواه  و عاشق سینه چاک  داشته  باشه و حتّی شهری رو با  زیبائیش به  آشوب  بکشونه  و تبدیل بشه به یک "شهرآشوب"!!...

اتّفاقاً همین ویژگی ، یعنی  مختصر زیبائی ِ موجود  در چهره و اندام ِ دخترک ، بیشتر از پیش  جیگر ِ "قلندر" ِ شما  رو  به آتیش  کشید و حتّی از خدا  که  پنهون نیست  از شما  عزیزای دل ِ قلندر  چه  پنهون که  حتّی  با توجّه  به آهنگ ِ سوزناکی  که  از سی دی پلیر ِ ون ، در حال ِ پخش بود (گمونم یکی از ترانه های قدیمی "معین") ،  چشمهای  قلندرتون نیز یه کوچولو غرق ِ اشک شد!؟....

البته  نمی خوام  براتون تعریف کنم  که  "قلندر" بعد از رسیدن ِ دخترک به کنارش و پس از چند  جمله  حرف زدن  با  اون و برادرکوچولوی فقیرش (که  البتّه  به  کمک ِ یک نفر دیلماج ِ بیرجندی ِ مسلّط  به  گویش بلوچی انجام  شد) ، چه جور  کمکی  به اون  کرد!!... چون  کمکش هرجورم   که  حساب کنیم  ناچیز  بود و  چندان  اهمیتی نداشت  و لابد همه تون هم حدس میزنین  که "قلندر"تون ،  اونقدرها  هم  پولدار و ثروتمند نیست  که بتونه  واقعا ً مثل "فردین"  توی  بعضی از  فیلمفارسی ها  عمل  کنه  و مثلا ً  با کمک مالیش به  اون دخترک ، زندگی ِ اون  و خونواده شو  از این رو  به اون  رو  بکنه!!....

امّا  خوب  به هر حال ، حتّی همون  کمک ِ ناچیز "قلندر"  و یک نفر دیگه از دوستاش  به  اون دخترک ِ زیبا و معصوم ، بالاخره  غنیمتی  بود  برای  دختری  که  حتّی برای پوشوندن ِ پاهای ظریفش ، کفش هم نداشت  و  تمام زندگی ِ خودش و خونواده اش (که بعد  معلوم شد  هفت نفر هم هستن!) در همون  دو تا  بُز ِ نحیف و مُردنی  خلاصه  میشد ، و در هفت آسمون یک ستاره  هم نداشتن!....

خلاصه  چه  دردسرتون بدم؟.... بعد از چند دقیقه "قلندر" و همراهانش ، سوار ماشینشون  شدن و دخترک بیچاره و بینوا  رو با دنیای کوچیکش  وسط ِ اون بیابون ِ بی آب و علف تنها  گذاشتن  و راه افتادن.... درحالیکه  "قلندر" نمیتونست حتّی  به اندازۀ  یک لحظه  ، اون  دخترک ِ معصوم  و  موضوع ِ فقر و بیچارگی و فلاکت  اونو  از یاد ببره ....

                *   *   *

چند  دقیقه ای  بیشتر از ملاقات ِ "قلندر" ِ شما ،  با اون دخترک ِ فقیر بلوچی  که  میتونست  واسه  خودش"شهرآشوب"  باشه (امّا  خوب  نبود!؟) ،  نگذشته بود  و "قلندر" ، همونطور که  با  دوستاش  توی ِ جادّه  بودن ،هنوز  غرق ِ فکر کردن  به اون دختر و زندگی  فقیرانه اش بود  که ناگهان تلفن همراهش   با  آهنگ ِ "آخه مگه فرشته هم ، رسم ِ شکستن بلده؟!" [البته  با  صدای ِ "ابی" تنها ، چون  "قلندر"  از  ورژنی  که  "ابراهیم  حامدی" (ابی عزیز)  تنهایی خونده  خیلی  بیشتر از اون یکی ورژنش  که  همراه  "کامران و هومنه"  خوشش میاد ، و اونو کرده یکی از زنگهای موبایلش!؟]  به صدا  در آمد!...

وقتی  که این آهنگ از گوشی "قلندر"  ، شنیده  میشه ، معنیش اینه که  یکی از دوتا  فرشته کوچولوهای  قلندر که قبلا مثلا ً ً در اینجا  ازشون حرف زدم ، باهاش کار  دارن!... فرشته کوچولوهایی که  فقط  یه کم بزرگتر از برادر کوچیکۀ  اون دخترک ِ "شهرآشوب" هستن ، امّا خوب همیشه  غرق در ناز و نعمت زندگی کردن  و هیچ  کم و کسری  تو زندگیشون نداشتن...

سفارش ِ "رکسانا" ، یعنی یکی از فرشته کوچولوهای قلندر این بود که : «دَدی  مهربون! مثل دفعۀ قبل  که برام   یک خرس پشمالوی خیلی گُنده ، از  اونجا  خریدی ، باز هم این دفعه  برام از "زاهدان"  یکی از همینها  رو بگیر!؟.... یادت نره  ها!!... بعدشم  این  "کیانا"  همش  به  لاک غلط گیر و خودکار آبی و وسایلای  مدرسۀ من دست میزنه!؟....یه  چی بهش بگو!!...»

"قلندر" سفارش فرشته کوچولوشو  گرفت و کمی قربون صدقۀ  خود ِ اون فرشته  و آبجی کوچولوش  رفت و بعدشم  خداحافظی کرد و  گوشیو  قطع  کرد و دوباره  برگشت  سراغ ِ  همون افکار قبلیش  و دوباره  قیافه  و وضعیت ِ اون دختر بلوچه  و داداششو  و بزهاشو   توی ذهنش  به  یاد آورد!!.... اونوقت  یه دفعه  با  یادآوری  دنیای  گرم و رنگارنگ و شاد فرشته های کوچولوش  و مقایسۀ  اون  با دنیای  سرد و خالی و برهوت اون پسربچّۀ بلوچ  و پسرهای "بدوک" دیگه ای که همون  روزها  دیده  بود ، عجیب  دلش گرفت....

بعدشم  با خودش فکر کرد که  اگه "رکسانا"  "کیانا" ، (خدای نکرده و زبونم لال) یه  روز صبح از خواب بیدار شن و ببینن در اصل همۀ زندگیشون  با   "ددی" و "مامان"مهربونشون ، رویائی بیش نبوده  و  اونام  دارن  نزدیکای مرز ناامن "میرجاوه"  و در نهایت فقر و استیصال  با یه  "ننه" و "بابا"ی گرفتار زندگی میکنن ، آیا  هرگز سر موضوعات ساده ای مثل برداشتن ِ لاک غلط گیر و ماژیک و چه میدونم فلان و بهمان ، به  پر و پاچۀ  هم میپیچن و  با هم دعوا  میکنن؟!....


    امّا  باز ، هنوز  چند لحظه ای بیشتر نگذشته بود که  دوباره  گوشی "قلندر"  زنگ خورد!... این بار صدای زنگ ، قسمتی از تصنیف ِ شوشتری ِ بسیار زیبا  و بسیار مشهور ِ "استاد شجریان"  در آلبوم ِ کم نظیر ِ "دلشدگان" بود!... یعنی اونجا  که  "شجریان" ِ عزیز  میخونه :

گلچهره  مپُرس ، آن نغمه سرا  ، از تو چرا  جدا شد؟!
گُلچهره  مپرس ، پروانۀ  تو ، بی تو  چرا  رها  شد؟!.... مپُرس!... مپُرس!...

[البته  ادامۀ  این تصنیف هم روی زنگ ِ خاصّ موبایل قلندرتون هست ، امّا  معمولا ً وقتی این زنگ موبایلم به صدا  در میاد ، تا همینجاش که میرسه ، دیگه مجبورم گوشیو بردارم!!...]

وقتی که این  تصنیف از گوشی قلندر به گوش میرسه ، معنیش اینه که یک دوست بسیار عزیز  از قلندر یاد کرده!... دوستی  که حدودا ً 28 سالشه (یعنی شاید فقط دو سه  سال از اون دخترک شهرآشوب بلوچ بزرگتر!)   و در یکی از محله های ثروتمند نشین شمال شهر ِ تهران ، یعنی به طور دقیق در "اقدسیه"  زندگی میکنه.... بی نهایت آگاه و باسواده  و علاوه  بر ریاضیدان  بودن ، یک فیلسوف تمام عیار و یک نابغۀ کم نظیر به  شمار میاد.... با افکاری که "قلندر" از شنیدنشون به وجد میاد و قدرت ِ نویسندگی بسیار بالا  و نثری  با شکوه  که آدم  از خوندن ِ اون نثر  سرمست میشه..... پدر و مادر ِ این دوست ِ قلندر ، علاوه  بر ثروتمند بودن ، فوق العاده  باسواد هم هستند و هر دوشون  جزو بزرگان  محسوب میشن و  مناصب و پستهای  بالایی دارن.... بهترین امکانات رفاهی رو برای بچّه شون که همون دوست ِ نازنین ِ قلندر باشه فراهم کردن و هیچی واسش کم نذاشتن...

یعنی این دوست ِ دوست داشتنی ِ قلندر ، که وقتی به من زنگ میزنه ، تصنیف ِ "گلچهره" از گوشیم  پخش میشه ،  ظاهرا ً هیچ  کم و کسری توی زندگیش نداره و آنچه خوبان همه دارند ، به یک جا دارد!؟.... امّا هیچ میدونین که اون دوست عزیز به "قلندر"  زنگیده بود که چی بهش بگه؟!....

خلاصۀ حرفش این بود که میخواست بگه ، علیرغم این همه ناز و نعمتی که داره توش  زندگی میکنه ، چند روزیه  که  تحت تأثیر افکار نیهیلیستی و پوچ گرایانه اش دچار افسردگی  بسیار شدید شده ، طوریکه حتّی افکار خودکشی زده  به سرش!؟!....
اون  می گفت اولش دچار یه  عفونت تنفسی شدید همراه تب بالا  شده و بعد متعاقب همین  عفونت  و شاید تحت تأثیر درد و تب و کابوس ، ناگهان افکار بد و پوچ گرایانه اش با  شدّتی به مراتب بیش از قبل ، بهش حمله کردن...

عین بعضی از جملات اون دوست ِ بسیار نازنین ِ "قلندر" اینا بود :
«عصبی ام و کلافه... هر ثانیه ام  صد سال طول میکشه ... انگار یک کوه  رو شونه هامه... جون ِ سالم درببرم معجزه است! ... دیگه  نمیتونم هیچی بنویسم  ، عقیم تر از همیشه ام... البته  شاید  توی دفتر و پی سی خودم  جند کلمه ای بنویسم ... شایدم هیچ....از  اعماق قلبم - اگه همچی چیزی دارم  اصلاً!!- از  هستی  می خوام اینطور  افسردگی ای رو  با این شدّت  نصیب  هیچ  جُنبنده ای نکنه... اونم  که  کلّآ ً  به تخمش نمیگیره  زرهای ما  رو!!...
 کلا   هوا  خوبه ، منم  دارم  این زیر  له  میشم !!... چه  هوایی!؟........

نه!.... امّا  شاید  باز هم بنویسم!!... از   رو  نمیرم که!!.... نوشتن  من  از خود ِ  زندگی که بیهوده تر و گه تر نیست!!؟.....
 با این دیوونگیها که ازم میبینی سزاوار لقب نامعقولم  نه  نابغه ...  وقتی بهت میگفتم عوضیم راست میگفتم!!....
جدّا ً محتاج ِ حتّی یک نخم که از این ته بیام بیرون... دارم  میرم مشروب گیر بیارم... باید  یا  شراب  بخورم  یا  سیانور!؟..... این وضع داره  فرسوده ام میکنه  اگه نه یه کاری دست خودم میدم آخر!!.... بس که هرچی خواستم شاشمال شد بی خیال خواسته هام شدم!...
امّا  تو مجید!....قضاوت نکن دردهای بشری رو... باید  یا جای من باشی و یک ثانیه  از بودنمو زیست کنی بعد ببینی میتونی قضاوت کنی یا نه

الان  میل ِ  خودکشیم  بدجوری  زده  بالا  مجید!...باید  یه جوری تمومش کنم دیگه !... چی داری میگی مجید؟!... خودکشی کار آدمهای ضعیفه؟!.... پس من بعد از "هدایت"  اولین دانای قوی ای  هستم  که این کارو  میکنه!.... خودکشی همیشه هم ضعف نیست ، گاه داوطلبانه  بیرون  اومدن از بازیه... مامانم باید  تقاص پس انداختن منو پس بده... همینطورم  بابام!!!....

ببخش اینقدر ور میزنم ، سنگینم! ... باید هرجوری هست ، بگذرونم!....اما میرم  فیلم میبینم و یه جورائی مدیریت بحران میکنم!....به هر حال برای تحمل من خاصه امشب که   معجونی از سکس و ناامیدی و جنون بودم ازت ممنونم...   شرّم کم!!...دو رست پال. بای»

اینها  تازه  گزیدۀ  قسمتی از  یک عالمه  حرفهای  ناامیدانۀ  اون دوست خیلی دانا  و نابغۀ  قلندر (همون 28 سالۀ بچّۀ اقدسیه) بود... یعنی تنها  بخش خیلی کوچیکی از حرفهاش که بخشی از اونها  رو  اون شب ، موقعیکه  "قلندر" داشت از لب ِ مرز ِ "میرجاوه" به "زاهدان"  برمی گشت و مدّت کوتاهی پس از ملاقات قلندر با  شهرآشوب ِ بلوچ ، بهش گفت...

امّا "قلندر"  توی تموم  مدت  که  توی جادّه  بود و این قبیل حرفهای اون دوست ِ مهربونش رو میشنید ، داشت فکر می کرد که اگه  این دوست ، یک ساعت ، آره فقط  یک ساعت ، می تونست  جای اون دختر بینوای شهرآشوب باشه  و از نگاه ِ اون به دنیا  نگاه کنه و مثل ِ اون زندگی کنه!... مثلا  به جای سوار شدن بر ماشین صفرکیلومتر و نو نوار و آخرین سیستمی که  باباش  واسش خریده و به جای دور زدن  توی جُردن  و شهرک غرب و الهیه و اقدسیه ،  با پای برهنه و بدون لباس مناسب توی بیابون ِ خشک و برهوت  راه بره! ... و به جای رفتن به کافه های روشنفکری و نوشیدن قهوۀ داغ و دودکردن ِ سیگارهای آنچنانی و گپ و گفت  با رفقای باحال و اطوکشیده و باسواد ، مجبور باشه دو تا بُز نحیف و فزرتی و بدترکیب رو بچرونه و بهترین غذاش تریت کردن نون خشکیده ای در شیر همین آقا بُزه  باشه!!... ، اونوقت آیا هیچوقت افکار پوچ گرایی و افسردگی و خودکشی به سرش میزد؟!....


     باز هم چند دقیقه ای گذشت!.... و باز هم  صدای یکی دیگه از زنگهای موبایل قلندر  داخل ِ ماشین ِ ون پیچید و باعث شد دوستا و همراهای قلندر چُرتشون پاره  بشه و  بهش بگن : «آقای دکتر! چقدر گوشیتون  زنگ میخوره!!... چه زنگهای جور واجوریم دارین  ماشالا  هزار ماشالا!؟...»... حرفی که باعث شد قلندرتون  یه  نگاه ِ مثلا ً غضبناک ِ مصنوعی  به دوستاش که همه شون کارمندای  زیردستش هم بودن بکنه  که یعنی مثلا ً : «فضولی موقوف!!...»

امّا  زنگ ِ این دفعه ، صدای یکی از مشهورترین ترانه های خانم "فائقۀ آتشین"  مشهور  به "گوگوش"  بود... ترانۀ  قدیمی ِ وصف الحال که میگه :

داغ  ِ یه عشق ِ قدیمو اومدی تازه کردی
شهر ِ خاموش ِ دلم رو تو پُرآوازه  کردی

آتش ِ این عشق ِ کهنه ، دیگه خاکستری بود
اومدی ، رفتی تو سینه ، نفس آخری بود

عشقت به من داد ، عُمر ِ دوباره
مُعجزه  با تو ، فرقی نداره!

تو خالق ِ من ، بعد  از خدائی
در خلوت ِ من ، تنها  صدائی

دوستت داشتم ، دوستم داشتی
منو کشتی! ، دوباره زنده کردی

عاشق بودم ، عاشق بودی
منو کشتی! دوباره زنده کردی....

و "قلندر"  این ترانه  رو  به یاد  داغی که از یه عشق ِ قدیم  تو دلش هست ، روی شمارۀ  اون  گروه از دوستاش  گذاشته  که "گوگوش"  رو  خیلی زیاد  دوست دارن و یا  هر کدومشون به نحوی از انحاء  اونو  یاد ِ یکی میندازن  که به طرز ِ عجیب و مُعجزه آسائی شبیه  "گوگوش"  بود و  بهترین  و شیرینترین روزگاران ِ زندگی ِ قلندر  رو  بهش هدیه  کرد.... از سمت ِ "سی متری جی" و "تهرانسر"!.... البته  فقط یک نفر هست که "قلندر"  رو خیلی خیلی زیاد  یاد  اون عشق باشکوه  میندازه!.... (یه نفر که  توی همین نوشته هم  ردّ پاشو میشه دید)

"قلندر"  به شمارۀ  طرف که نگاه کرد ، دید که شماره ، شمارۀ  "مشهد"ه ، و البته   مربوط  به  دوست بسیار نازنینیه  که  نه  ساکن ِ "مشهد" ، بلکه  ساکن ِ فلکۀ  اوّل  تهرانپارس در تهرانه!.... : بعله!... خود ِ خودش بود!... بازم  یکی دیگه از دوستای  بسیار دوست داشتنی ِ "قلندر" ازش  یاد کرده  بود... دوستی که قلندر عجیب دوستش داشت و شیفتۀ  صداقت و صراحتش بود و همینطور شیفتۀ حال و هوای  ناز و خیلی خوشگلش  (و البته هنوز هم هست!)... دوستی  که او هم  حدودا ً 24 سالش بود و تقریبا ً درست همسن و سال ِ اون "شهرآشوب" ِ بلوچ ، (که  قلندر توی اون لحظات  بیادش بود) ، به شمار میامد.... دوست مهربونی که پدرش پزشکه  و همکار ِ قلندره  و خودش از سال 81 تا 84 توی زادگاه دوس داشتنی  و رویائی قلندر ، دانشجو بوده و توی دانشکدۀ هنر رشتۀ "مرمّت آثار باستانی" میخونده...  دوستی که یک هنرمند به تمام معناست و ضمن اینکه  پیانیست ِ خیلی خوبیه و این سازو به هنرجوها  آموزش میده ، ساز مرموز  و اسرار آمیز ِ فلوت  رو هم در شرایط خاص ّ و مثلا  هر وقت که توی یه جایی مثل بیابون (شاید بیابونی شبیه بیابونهای منتهی به کوه میرجاوه!) و تنها باشه ، مینوازه... دوستی بسیار عزیز و نازنین با احساسات بسیار رقیق و لطیف ، که قلندر ازش عشق ورزیدن به حیوونها و پرنده ها (مثل لاکپشت و گنجیشک و مرغ عشق و...) رو  یاد گرفت.... یا همون دوست بود که موقعیکه "قلندر" داشت میرفت "زاهدان" به قلندر یادآوری کرد که به آسمان ِ مالامال از ستارۀ جاده های منتهی به اونجا در شب نگاه کنه و....

وقتی  که "قلندر" گوشیو برداشت و طبق عادت خاصّ و همیشگیش گفت : « ألو سلااااااام!...» ، صدای زیبا  و خوش طنین و پُرطراوت و نشاط بخش ِ اون دوست  دوست داشتنیشو شنید که  داره  سلامشو جواب میده و ضمن احوالپرسی از احوالات خوب ِ خودش اینطوری  میگه :
«..... الان  من و دوستم ...(اسم دوستش رو هم برد ، با اینکه من نمیشناختمش!) داریم   با همدیگه  میریم  استخر!... می خوایم  بریم  اونجا  حسابی خوش بگذرونیم  و بگو بخند  راه  بندازیم... خیلی شادم و خوشحال و دیگه مثل قبل دلم نگرفته و غمگین نیستم.... دیگه نه دلم درد میکنه و نه  کمرم!... ، یعنی سمت راست ِ کمرم  که موقع برداشتن چیزی از کابینت یا  بالا بردن دستم  درد میکرد ، دیگه درد نمی کنه! ... یعنی اگه  بخواد درد بگیره  آخر شبها درد میگیره ، امّا  الان  کاملا ً خوبم....»

"قلندر"  از شاد بودن ِ اون دوست ِ نازنین و دوست داشتنیش (یعنی همون دوست ِ بچّۀ تهرانپارس) ، خیلی خیلی حالش خوب شد و برای اینکه  شادی کوچولوی  اون دوستشو  خراب نکنه ، همینجوری الکی  بهش گفت : «منم  خوبم عزیزم!... رفته بودم  با دوستام  توی "میرجاوه" لب ِ مرز ، درست  روی  نقطۀ صفر مرزی  ، گردشی بکنیم و چرخی بزنیم....» ،  و هیچ  به  دوست ِ مهربونش  نگفت  که  توی  نزدیکای "میرجاوه" ، چه صحنۀ درام  و ناراحت کننده ای دیده....  در حالیکه  حال ِ "قلندر"تون ، توی  اون لحظات هیچ خوب نبود و  همونطور که بارها  بهتون گفتم ، از غم و غصّۀ  اون دخترک ِ مثلا "شهرآشوب" ِ میرجاوه ای ، قلندر هم  غُصّه دار شده بود و حتّی قلبش به شدّت  درد  گرفته بود!.... این بود که  به دوست خیلی عزیزش نگفت درست در همین زمانی   که تو (شکر خدا و گوش شیطون کر!) داری شاداب و سرحال   توی بهترین نقطۀ  تهران میری استخر ،  یه دختر همسن و سال تو، توی بیابون های زاهدان گرسنه و خسته و دل شکسته و با پای برهنه  داره  با بزهای لاغر و نحیفش دنبال یه ذرّه سبزه  یا حتّی یه ذرّه  خار میگرده  واسه چریدن ِ بُزهاش....

آخه "قلندر"،  خوب  یادش بود که  این دوست مهربونش ، این چند روز  چقدر غمگین و ناراحت بوده  و به خاطر یکی دوتا بیماری ، مثل عفونت و همون کمردرد ، چه دردهای زیادی  رو تحمّل کرده... قلندر خیلی دلش میخواست مواظب این دوستش باشه و بهش کمک کنه!... امّا به هزار و یک دلیل نمیتونست  کار زیادی واسه  این دوستش بکنه و فقط میتونست نگرونش باشه  و باهاش ابراز همدلی و همدردی کنه و  واسش یعنی واسه خوب شدن و شاد بودنش دعا کنه...

حتّی این دوست هنرمند ِ تهرانپارسی قلندر، درست عینهو اون دوست ِ نابغه و فیلسوف ِ اقدسیه ایش ،  از فرط  غم و غصّه و تنهائیش مجبور شده بود که به سیگار و مشروب (به قول خودش : لیکور!) پناه ببره... امّا بازم قلندر نتونسته بود هیچ کاری ، جز پیچیدن نسخه های مسخره و بی مزّه واسش انجام بده و فقط کُفرشو بالا  آورده بود! ....

این بود که "قلندر" به خودش گفت حالا که نمیتونم کاری واسه این دوست ِ نازنینم بکنم که خوشحال شه ، لااقل  با حرفهای درام و دراماتیکم! ، ناراحتشم نکنم!!.... به خصوص که اون خودش همیشه کارایی میکرد که باعث شادی قلندر میشد... مثلا  یک بار  در برابر ِ یک نفر که به  خوانندۀ عشق ِ قلندر، یعنی "گوگوش" گفته بود : ساواکی!؟... ، محکم ایستاده بود و از گوگوش دفاع  کرده بود  و قلندر خیلی کیف کرده بود از این ماجرا و از رفتار جانانۀ دوست مهربون خودش!....

بنابراین  اون شبی هم که "قلندر" داشت از مرز ِ "میرجاوه" برمی گشت به طرف هتلش توی زاهدان ، همۀ غصّه هاشو ریخت سر دلش و هیچی به اون دوست نازنین ِ تهرانپارسیش نگفت!... امّا  راستش توی  ذهن ِ خودش ، ناخواسته و ناخودآگاه  وضع اونو، که  شکرخدا  توی زندگیش همه چی داره ، مقایسه کرد  با وضع ِ اون دخترک ِ پابرهنۀ زیباروی ِ بلوچ ، که توی زندگیش هیچی (حتّی یک جفت کفش یا دمپایی) نداشت و مثل انسانهای اولیه  زندگی میکرد!!....

دو  نفر که کاملا ً همسن و سال به نظر میان و  اصلا ً ممکنه هر جفتشون  در یک سال و یک ماه و یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و یک ثانیه ، بدنیا  اومده  باشن....

بعنوان  حرف آخر، "قلندر" دلش میخواد از ته دلش فریاد بزنه و به همۀ فرشته هاش و دوستای فرشته مانندش ، اینو بگه که : «عزیزای دل ِ قلندر!... بیاین بیشتر قدر ِ زندگیهامونو بدونیم  و بیشتر به نعمتهایی که داریم  مباهات کنیم و بیشتر به دور و برمون  نگاه  بکنیم تا.....

تا  کمتر غم و غصه بخوریم  و کمتر درد و رنج  رو به  وجودمون راه بدیم و کمتر فکرهای بد  به سراغمون بیان!.... مگه  چند وقت قراره  هر کدوممون توی این دنیا  زنده باشیم؟!... هان؟!.... چند وقت؟!...»


پس  از نوشتن : از دوستای  وبی "مهرداد" عزیز که  من این اواخر به خاطر گرفتاریها و مسافرتهام  کمتر رسیدم بهش سر بزنم ، امّا  اون  بزرگوارانه  دایم  توی این مدتی که  نت نبودم یا مسافرت بودم ، بهم سر زده و شرمنده ام کرده بود ،  "خراباتی"  بسیار عزیز و مهربونم (با اون شعرهای خوشگلش)  و همینطور "محسن" نازنین که  با ایمیل و کامنت مکرر در مکرر  از "قلندر"  یاد کردن  قلب "قلندر" رو  سرشار از مهر خودشون کردن، "بهار" مهربون و شاداب و سرزنده  که اون بود پیشنهاد کرد که "قلندر" به جای سوغاتی واسه دوستاش ، خاطرات ِ سفرش رو تعریف کنه و "محمدرضا"ی عزیز که  یک دفعه حرف "بهار" مهربون  رو تکرار کرده بود ، و "سارا"ی عزیز که  گاهی  هست و گاهی هم به غیبت کُبرا  میره و توی این مدّت  یک عدد کامنت  باحال واسم  گذاشته بود! ، و "نیایش" بسیار تا بسیار مهربون که  تنها  همشهری قلندره  که  آدرس قلندرو  داره....   همینطور  "افروز" عزیز  که   بطور دایم  با "قلندر" همراه بود و  در متن ِ فوق هم  اولش اشاراتی  بهش کرده بودم و بعد  به خواست خودش حذفشون کردم ،  "خانوم میم" مهربون و بخصوص "شیرین" دوست داشتنی  که  در کنار "مهرداد" بزرگوار ، قدیمیترین و نزدیکترین دوستای  "قلندر"  در مجازستان هستند و روزگاران دلپذیری رو  با اونها در وب تعطیل شده ام ، درّۀ اشکها  گذروندم و "م ر ی م" هم  اواخر  به اونا  اضافه شد... کسانی بودن  که  وب ِ "قلندرانه"  رو ، علیرغم اینکه "قلندر" با این هیأت ِ مخوف قلندرانه اش!؟ ، هرگز  سعادت نداره که پیش اونا بره ، فراموش نکردن و دایم (بخصوص وقتی نبود) براش اینجا کامنت  گذاشتن.... به هرحال  این خاطرات  بزعم خودم عبرت آمیز و عبرت آموز ، به همراه  مطالب و  شعرهای پستهای قبل ، برگ سبزی درویشانه و قلندرانه   و بعنوان یک سوغاتی ناقابل تقدیم  به اونها بود که  برخی همیشه و برخی گاه و بیگاه  مشتری "قلندرانه" هستن و من دایم  به یاد تک تکشونم.... (چون "شیرین" مهربون ِ "قلندر" ، توی کامنتهای پست قبل از قلندرش  گلایه کرده بود که چرا  مطلبتو فقط به بعضیا  تقدیم کردی ، مجبور شدم در اینجا از همۀ اونهایی که توی قلبم لونه کردن ، و موقع نوشتن این حرفها  بیادشون بودم ، تک تک اسم ببرم.... امیدوارم هیچ کسی رو از قلم ننداخته  باشم ...)

خدا کنه  اگه کسی وقت صرف کرد و این حرفای منو خوند ، پشیمون نشه و یه چیزی  واسه زندگیش یاد بگیره.... قربون همه تون برم... فعلا  بابای. 

 

 
   


کلمات کلیدی: